%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%20%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA

شهر میثم

شهر میثم

..:::شلوغ ترین شهر دنیا:::..

جایزه صلح نوبل.....

 جایزه صلح نوبل

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!

  زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.



ادامه مطلب را اینجا بخوانید...
سه شنبه 3 آذر 1388 | نظرات ()

خدای من، از کارت دست نکش....!!!

 آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.......



ادامه مطلب را اینجا بخوانید...
شنبه 30 آبان 1388 | نظرات ()

عشق یعنی همین !

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
 
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟



ادامه مطلب را اینجا بخوانید...
شنبه 30 آبان 1388 | نظرات ()

دروغ های مادرم.......!!!

اگه از شما بپرسن که به نظرتون قشنگترین واژه دنیا چیه چی جواب می دهید؟.حتما هر کدوم از ما یه کلمه ای تو ذهنمون نقش می بنده که به نظر خودمون خیلی قشنگه ولی اگه از من بپرسید من می گم زیباترین کلمه دنیا که با گفتنش خیلی چیزها برامون زنده می شه  و شاید همه ما نسبت به اون اتفاق نظر داشته باشیم واژه(( مادر)) بله این دوست بی کلک که بدون هیچ چشم داشتی به ما از زمانی که یک طفل عاجز بودیم تا الان که بزرگ شدیم محبتشو نثارمون می کنه.و بدون شک همه ما به دستای گرمش در هر کجا و در هر سنی که باشیم احتیاج داریم.......



ادامه مطلب را اینجا بخوانید...
سه شنبه 26 آبان 1388 | نظرات ()

تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی...

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟

پاسخ دادم : بلی.



ادامه مطلب را اینجا بخوانید...
یکشنبه 24 آبان 1388 | نظرات ()

آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه كش بودم…!"

مسافر تاكسی آهسته روی شونه‌ء راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، كنترل ماشین رو از دست داد…نزدیك بود كه بزنه به یه اتوبوس…از جدول كنار خیابون رفت بالا…نزدیك بود كه چپ كنه…اما كنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سكوت سنگینی حكم فرما بود تا این كه راننده رو به مسافر كرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این كار رو تكرار نكن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی كرد و گفت: "من نمی‌دونستم كه یه ضربه‌ی كوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه كه به عنوان یه راننده‌ی تاكسی دارم كار می‌كنم…

آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه كش بودم…!"



شنبه 23 آبان 1388 | نظرات ()

تحقیقی از"ریچارد وایزمن"روانشناس دانشگاه هارتفورد شایر.

تحقیقی از"ریچارد وایزمن"روانشناس دانشگاه هارتفورد شایر.

چرا برخی مردم بی‌وقفه در زندگی شانس می‌آورند درحالی که سایرین همیشه بدشانس هستند؟

مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را شانس می‌خوانند، ده سال قبل شروع شد. می‌خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه در خانه بعضی‌ها را می‌زند، اما سایرین از آن محروم می‌مانند. به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم خوش‌شانس و عده دیگر بدشانس هستند؟



ادامه مطلب را اینجا بخوانید...
سه شنبه 19 آبان 1388 | نظرات ()

نامه ای از طرف خدا

تا حالا شده احساس تنهایی کنی.فکر کنی که هیچ کسی نیست که تورو بفهمه.آره حتما شده تو این مواقع سعی می کنی که چه حرکتی انجام بدی؟ خیلی از ماها می ریم پیش یکی از نزدیک ترین دوستانمون تا با درد و دل کردن با اون یه کم سبک بشیم.اما حتما باز هم برات این اتفاق افتاده که همون دوستت که از نظرت سنگ صبورته برای تو وقت نداشته باشه و باید به کارهای خودش برسه. اون وقت چی؟دیگه به نظرت کی هست؟ خب من اینجا می خوام یه دوست رو معرفی کنم که میلیون ها ساله که همه می شناسنش از بزرگ و کوچیک، پیر و جوون، زن و مرد،دوستی که همیشه برای همه ما وقت داره همیشه به فکر ماست همیشه خیر و صلاحمونو می خواد اما ما بی معرفتها خیلی وقتا از یاد می بریمش یا وقتی کارمون باهاش تموم شد دیگه تا مشکل بعدی سراغش نمی ریم. باز هم می ریم سراغ افراد دیگه اما اون باز هم پیش خودش می خنده و می گه عیب نداره باز هم هر موقع کارت گیر کرد بیا پیش من.تا حالا به این موضوع فکر کردی که این دوست عزیز که تنهای تنهای تنهاست دوست داره که تو هم بهش یه سری بزنی سرتو بگیری بالا بهش بگی سلام امروز فقط به خاطر خودت اومدم، اومدم که بهت بگم چقدر دوست دارم .ازت تشکر کنم که اینقدر به فکر منی و شرمندم که من اون طور که تو می خوای به فکرت نیستم.می دونم به من حتی به اندازه یک قطره هم نیاز نداری ولی باز هم شرمندم که برات بنده بدی بودم.اگه خوب گوش کنید داره یه صدایی می یاد که میگه((یکی اون بالاست که مارو دوست داره))



ادامه مطلب
سه شنبه 19 آبان 1388 | نظرات ()

دست های كوچك دعا

                      دست های كوچك دعا

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.



ادامه مطلب
شنبه 16 آبان 1388 | نظرات ()

سخنان نادر شاه افشار

سخنان نادر شاه افشار

میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند

 

سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .....



ادامه مطلب را اینجا بخوانید...
شنبه 16 آبان 1388 | نظرات ()

*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید*

 

*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید*
 

خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در
تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.


*من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد*



ادامه مطلب
شنبه 16 آبان 1388 | نظرات ()

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

 یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای.........



ادامه مطلب را اینجا بخوانید...
شنبه 16 آبان 1388 | نظرات ()

میان خواب و بیداری

میان خواب و بیداری

در شهری مادر و دختری بودند که عادت داشتند در خواب راه بروند! در یكی از شبهای تابستان آرام و زیبا، مادر و دختر طبق عادت همیشگی شان در خواب راه رفتند و در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند.......



ادامه مطلب
شنبه 16 آبان 1388 | نظرات ()

من یک سنت پیدا کردم

من یک سنت پیدا کردم

پسر کوچكی، در هنگام راه رفتن در خیابان، سكه ای یك سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشم های باز سرش را پایین بگیرد (به دنبال گنج!).......



ادامه مطلب
شنبه 16 آبان 1388 | نظرات ()

نصیحت لقمان به پسرش

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی: 
اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری
!
دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

 
و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!!!
 

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
 

لقمان جواب داد:
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد
.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است

و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست



شنبه 16 آبان 1388 | نظرات ()

دو دوست

دو دوست
دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. یكی به دیگری سیلی زد. دوستی كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .»
دوستی كه او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را ناراحت می كند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاك كند. ولی وقتی به تو خوبی می كند باید آن را روی سنگ حك كنی تا هیچ بادی آن را پاك نكند.»


جمعه 15 آبان 1388 | نظرات ()

آیا میدانید ؟

آیا میدانید .....؟!

ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

چهارشنبه 13 آبان 1388 | نظرات ()

دخترک حاضر جواب

دخترک حاضرجواب........

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد......



ادامه مطلب را اینجا بخوانید...
چهارشنبه 13 آبان 1388 | نظرات ()

داستان عشق و دیوانگی

داستان عشق و دیوانگی....

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک....



ادامه مطلب را اینجا بخوانید...
چهارشنبه 13 آبان 1388 | نظرات ()

بندگی راستین

بندگی راستین

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره

کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از

ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و او را جوانی ساده و خوش

قلب یافت، به او گفت پادشاه اهل معرفت است، اگر احساس کند که

تو بنده ای از بندگان خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد.

جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت

و نیایش مشغول شد. به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش

گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد، احوال وی را جویا شد و دانست

که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی

خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند.

جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد. همین

که پادشاه از آن مکان دور شد، جوان وسایل خود را جمع کرد و به

مکانی نامعلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به

جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها

جستجو او را یافت و به او گفت: تو که در شوق رسیدن به دختر

پادشاه آنگونه بی قرار بودی، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و

ازدواج با دخترش را از تو خواست، از آن فرار کردی؟

جوان گفت: اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود،

پادشاهی را به در خانه ام آورد، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا

پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟



دوشنبه 14 بهمن 1387 | نظرات ()

درسی از ادیسون

درسی از ادیسون

ادیسون در سنین پیری پس از اختراع برق، یكی از ثروتمندان آمریكا

به شمار میرفت و درامد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه

مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد. این آزمایشگاه،

بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می

گرفت تا آماده بهینه سازی و ورودبه بازار شود. در همین روزها بود كه

نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند،

آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی

بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش

به سایر ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل

قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود. پسر باخود اندیشید كه احتمالا

پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او

منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید

كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته

است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر

در بدترین شرایط عمرش بسر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند

و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو

اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می

بینی؟!! حیرت آور است!!! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش

به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای!

خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا

را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره

زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!! پسر حیران و گیج

جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ

شعله ها صحبت می كنی؟!!! چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می

لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم

كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از

منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد!! در مورد آزمایشگاه و

بازسازی یا نوسازی آن فردا فكر می كنیم! الان موقع این كار نیست!

به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی

داشت!!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول

كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا

را تقدیم جهانیان نمود. او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه

اختراع کرد.



دوشنبه 14 بهمن 1387 | نظرات ()

چشمان پدر

چشمان پدر

این داستان درباره پسر بچه لاغر اندامی ‌است كه عاشق فوتبال بود.

در تمام تمرین‌ها سنگ تمام می‌گذاشت، اما چون جثه اش نصف

سایر بچه‌های تیم بود تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسید. در تمام

بازی‌ها ورزشكار امیدوار ما روی نیمكت كنار زمین می‌نشست اما

اصلا پیش نمی‌آمد كه در مسابقه ای بازی كند. این پسر بچه با

پدرش تنها زندگی می‌كرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت.

گرچه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمكت كنار زمین

می‌نشست، اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق

او می‌پرداخت. این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغر ترین

دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می‌كرد كه به

تمرین‌هایش ادامه دهد. گرچه به او می‌گفت كه اگر دوست ندارد

مجبور نیست این كار را انجام دهد. اما پسر كه عاشق فوتبال بود

تصمیم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرین‌ها تلاشش را تا

حداكثر می‌كرد به امید اینكه وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات

شركت كند. در مدت چهار سال دبیرستان او در تمام تمرین‌ها

شركت می‌كرد، اما همچنان یك نیمكت نشین باقی ماند. پدر وفا

دارش همیشه در بین تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می‌كرد.

پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصمیم داشت باز هم فوتبال را

ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت كرد زیرا او همیشه با

تمام وجوددر تمرین‌ها شركت می‌كرد و علاوه بر آن به سایر بازیكنان

روحیه می‌داد. این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامی

‌تمرین‌ها شركت كرد اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نكرد.

در یكی از روزهای آخر مسابقه‌های فصلی فوتبال زمانی كه پسر

برای آخرین مسابقه به محل تمرین می‌رفت مربی با یك تلگرام پیش

او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالی كه

سعی می‌كرد آرام باشد، زیر لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده

است. اشكالی ندارد امروز در تمرین شركت نكنم؟ مربی دستش را

با مهربانی روی شانه‌های پسر گذاشت و گفت: پسرم این هفته

استراحت كن. حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست

بیایی. روز شنبه فرا رسید. پسر جوان به آرمی ‌وارد رختكن شد و

وسایلش را كناری گذاشت. مربی و بازیكنان از دیدن دوست

وفادارشان حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت: لطفا اجازه

بدهید من امروز بازی كنم. فقط همین یك روز را. مربی وانمود كرد كه

حرف‌های او را نشنیده است. امكان نداشت او بگذارد ضعیف ترین

بازیكن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی كند. اما پسر جوان شدیدا

اصرار می‌كرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد

می‌توانی بازی كنی.

مربی و بازیكنان و تماشاچیان نمی‌توانستند آنچه را كه می‌دیدند باور

كنند. این پسر كه هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نكرده بود

تمام حركاتش به جا و مناسب بود. تیم مقابل به هیچ ترتیبی

نمی‌توانست او را متوقف سازد. او می‌دوید پاس می‌داد و به خوبی

دفاع می‌كرد. در دقایق پایانی بازی او پاسی داد كه منجر به برد تیم

شد. بازیكنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به

تشویق او پرداختند. آخر كار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترك كردند

مربی دید كه پسر جوان كه پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته

است. مربی گفت: پسرم من نمی‌توانم باور كنم. تو فوق العاده

بودی. بگو ببینم چه طور توتنستی به این خوبی بازی كنی؟

پسر در حالی كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: می‌دانید

كه پدرم فوت كرده است. آیا می‌دانستید او نابینا بود؟ سپس لبخند

كم رنگی برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچی در تمام

مسابقه‌ها شركت می‌كرد. اما امروز اولین روزی بود كه او

می‌توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می‌خواستم به او

نشان دهم كه می‌توانم خوب بازی كنم.



دوشنبه 7 بهمن 1387 | نظرات ()

ساعت مخصوص

ساعت مخصوص

مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر كار به خانه باز گشت. دم

در، پسر شش ساله اش را دید كه در انتظار او بود. پسر گفت: "بابا!

یك سوال از شما بپرسم؟" پدر: "بله، حتماً. چه سوالی؟" پسر: "بابا،

شما برای هر ساعت كار، چقدر پول می‌گیرید؟" مرد با عصبانیت

پاسخ داد: "این به تو ربطی ندارد. چرا چنین سوالی می‌كنی؟" پسر:

"فقط می‌خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت كار چقدر پول

می‌گیرید؟" پدر: "اگر باید بدانی خوب می‌گویم، 20 دلار." پسر كوچك

در حالی كه سرش پایین بود، آه كشید. سپس به مرد نگاه كرد و

گفت: "می‌شود 10 دلار به من قرض بدهید؟" مرد بیشتر عصبانی

شد و گفت: "اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود كه

پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به

اتاقت برو، فكر كن و ببین كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر

روز، سخت كار می‌كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه‌ای وقت

ندارم."

پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و بازهم

عصبانی‌تر شد: "چطور به خودش اجازه می‌دهد برای گرفتن پول از

من چنین سوالی بپرسد؟" بعد از حدود یك ساعت، مرد آرام‌تر شد و

فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی تند و خشن رفتار كرده

است. شاید واقعاً چیزی بوده كه او برای خریدش به 10 دلار نیاز

داشته است. به خصوص اینكه خیلی كم پیش می‌آمد پسرك از

پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز

كرد و گفت: "خواب هستی پسرم؟".

پسر: " نه پدر، بیدارم." پدر: "فكر كردم شاید با تو خشن رفتار

كرده‌ام، امروز كارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی‌هایم را سر

تو خالی كردم. بیا این 10 دلاری كه خواسته بودی."

پسر كوچولو نشست، خندید و فریاد زد: "متشكرم بابا!" بعد دستش

را زیر بالشش برد و چند اسكناس مچاله در آورد. مرد وقتی دید پسر

كوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و با فریاد

گفت: "با اینكه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟" پسر

كوچولو پاسخ داد: "برای اینكه پولم كافی نبود، ولی الان هست. حالا

من 20 دلار دارم. می‌توانم یك ساعت از كار شمار را بخرم تا فردا

زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم."



دوشنبه 7 بهمن 1387 | نظرات ()

گل صداقت

گل صداقت

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای

تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت

تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب

کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون

دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن

مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و

نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند،

اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود

فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می

دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من

بیاورد، ملکه آینده چین می شود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در

گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری

صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی

نرویید. روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و

دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف

در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید. شاهزاده هر

کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر

خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش

هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها

کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری

امپراتور می کند: گل صداقت... همه دانه هایی که به شما دادم

عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!



دوشنبه 30 دی 1387 | نظرات ()

چشم

چشم

روزی چشم به دیگر یارانش گفت: کوهی پوشیده از ابر در پشت این

دره ها می بینم. به راستی که چه کوه زیبایی است.

گوش گفت: کجاست آن کوهی که تو می بینی؟ من صدای او را

نمی شنوم.

دست گفت: من بیهوده می کوشم تا او را لمس کنم اما هیچ کوهی

را نمی یابم.

بینی گفت: من وجود او را درك نمی کنم زیرا قادر نیستم او را ببویم.

پس وجود آن غیرممكن است!

آنگاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید، درحالی که

حواس دیگر دربارۀ چنین خیالبافی هایی گفتگو می کردند و به این

نتیجه رسیدند که چشم از راه بدر شده است!



دوشنبه 30 دی 1387 | نظرات ()

سایهء روباه

 

در جنگلی هنگام طلوع خورشید، روباهی از لانه اش بیرون آمد و با

حالتی سرآسیمه به سایه اش نگاه کرد و گفت: امروز شتری خواهم

خورد! سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر به دنبال شتر گشت. آنگاه

دوباره به سایه اش نگریست و گفت: آری! یك موش برای من کافی

است!



دوشنبه 30 دی 1387 | نظرات ()

هر کسی یه جوری فکر میکنه

هر کسی یه جوری فکر میکنه

در شهری روزی سگی از کنار گربه ها گذشت. اما چون به آنها نزدیك

شد دریافت که به او هیچ توجهی نمی کنند، لذا از کارشان شگفت

زده شد و ایستاد. در این اثنا گربه ای تنومند که آثار هیبت و بزرگی بر

چهره اش بود به دوستانش نگاه کرد وگفت: گربه ها! همواره دعا

کنید، زیرا اگر دعای خود را با شدت بسیار تكرار نمائید، درخواستتان

استجابت می شود و از آسمان موش می بارد!

سگ با شنیدن این پند در دل خود خندید و در حالی که از آنان روی

گردان می شد با خود چنین گفت: در درك آنچه در کتابها هست،

کودن تر از این گربه ها نیست. مگر درکتابها نخوانده اند که آنچه با راز

و نیاز و دعا از آسمان فرود می آید، استخوان است و نه موش؟!



دوشنبه 30 دی 1387 | نظرات ()

میان خواب و بیداری

میان خواب و بیداری

در شهری مادر و دختری بودند که عادت داشتند در خواب راه بروند!

در یكی از شبهای تابستان آرام و زیبا، مادر و دختر طبق عادت

همیشگی شان در خواب راه رفتند و در باغ مه گرفته شان به هم

رسیدند.

مادر به دخترش گفت: "هلاك شود آن دشمن بدخوی من! تو جوانی

مرا تباه کردی تا زندگی خود را بر ویرانه های زندگانی ام آباد کنی.

ای کاش می توانستم تو را به قتل برسانم!". دختر پاسخش داد و

گفت: "ای زن نفرین شده و پست و خودخواه! ای کسی که سد راه

آزادی من شده ای! ای کسی که دوست می دارد زندگی ام را

انعكاس زندگی فرسوده ی خود کند! آیا شایسته ی هلاك نیستی؟".

در همین اثنا بود که خروس بانگ زد و هر دو در حالی که در باغ راه

می رفتند از خواب بیدار شدند. لذا مادر با مهربانی گفت: "این تو

هستی ای کبوتر من!". دخترش با صدای شیرین پاسخ داد و گفت:

"آری! من هستم ای مادر مهربانم!



دوشنبه 30 دی 1387 | نظرات ()

کیك خدا

کیك خدا

پسر کوچكی برای مادر بزرگش توضیح می دهد که چگونه همه

چیزها ایراد دارند : مدرسه، خانواده، دوستان و ... دراین هنگام

مادربزرگ مشغول پختن کیك است، از پسر کوچولو می پرسد که آیا

کیك دوست دارد و پاسخ کوچولو البته مثبت است.

- روغن چطور ؟

- نه !

- وحالا دو تا تخم مرغ.

- نه ! مادربزرگ.

- آرد چی؟ از آرد خوشت می یاد ؟ از جوش شیرین چطور؟

- نه مادر بزرگ ! حالم از آنها به هم می خورد.

- بله ، همه این چیزها بد به نظر می رسند. اما وقتی به درستی با

هم مخلوط شوند ، یك کیك خوشمزه درست می شود. خداوند هم

به همین ترتیب عمل میكند .خیلی از اوقات تعجب می کنیم که چرا

خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم. اما او می داند

که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنار هم قرار دهد،

نتیجه همیشه خوب است ! ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت

همه این پیشامد ها با هم به یك نتیجه فوق العاده می رسند.



دوشنبه 30 دی 1387 | نظرات ()

ارزش واقعی

ارزش واقعی

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور

داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید:

چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه

حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به

یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و سپس

در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه

کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهای

حاضرین بالا رفت. این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین

انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین

کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی

حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.

سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم،

از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و

ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد

با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبه‏رو میشویم، خم

میشویم، مچاله میشویم، خاک‏آلود میشویم و احساس میکنیم که

دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه

چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و

هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم.



دوشنبه 30 دی 1387 | نظرات ()


meysam_jafari18@yahoo.com

موضوعات

داستان های تاریخی

داستان های دینی

داستان های آموزنده

ریشه ضرب المثل ها

حكایت های گلستان سعدی

سخنان بزرگان تاریخ

داستان

پندهای حكیمانه از نهج البلاغه

مطالب جالب

علمی و دانستنیها

مطالب طنز

عكسهای دیدنی

روانشناسی

پیوندهای روزانه

free download center

مطالب اخیر

محصولات جنسی

مرد، صومعه و راهب.....

پیشرفت

معجزه دعا....

روانپزشك با هوش

khan wars

فرشته كوچولو...

داستانی از منوچهر احترامی

گنه کرد دربلخ آهنگری/ به ششتر زدند گردن مسگری

هیزم‌شکن

دست کم نصف ماه رو زندگی کن!!!!!!

قصه عشق یک فرشته

گریه!!!!!!!!

زودقضاوت نکنید!!!

نان و انگور و این همه جنجال ؟

تست شخصیت شناسی از روی حمام رفتن افراد

عمرو در امانت خیانت نکرد، تو چرا ؟

مداد

حكمت شماره : 37

حكمت شماره : 36

حكمت شماره : 35

حكمت شماره : 34

همسفر با دشمن

عشق بازى با نام دوست

شاه شاهان

چاه خون!

نتیجه مهر و نامهرى رهبر به ملت

مراقبت از گزند آن كس كه از انسان مى ترسد

برتر بودن مرگ ظالم بر زندگى او

افسوس شاه از عمر بر باد رفته

آرشیو مطالب

هفته دوم مرداد 1389

هفته دوم فروردین 1389

هفته چهارم اسفند 1388

هفته سوم اسفند 1388

هفته چهارم بهمن 1388

هفته اول بهمن 1388

هفته چهارم دی 1388

هفته سوم دی 1388

هفته اول دی 1388

هفته چهارم آذر 1388

هفته سوم آذر 1388

هفته دوم آذر 1388

هفته اول آذر 1388

هفته چهارم آبان 1388

هفته سوم آبان 1388

هفته دوم آبان 1388

هفته سوم بهمن 1387

هفته دوم بهمن 1387

هفته اول بهمن 1387

هفته چهارم دی 1387

نویسندگان

میثم

امیر محمد

پیوند ها

بزركترین سایت دانلود موسیقى و فول البوم وموسیقى بیكلام

dvd 600

گیلاس خانومی

بهترین سایت دانلود نرم افزار های روز دنیا

..::بزرگترین وب سایت تفریحی::..

عکسفا

پایگاه علمی آموزشی راموزی

گالری ایرانیان

پرتال عکس و موزیک ایران

تعبیر خواب انلاین

شیر مرغ تا جون آدمیزاد

ترفند ایرانسل،همراه اول،تالیا،موبایل

تبادل لینک اتوماتیک

فناوری روز

اتو باکس تیک

اجناس شگفت انگیز و ارزان

دانلود جدیدترین نرم افزارها

وطن شاپ

"مرجع دانلود نرم افزار "

۩وبی برای همه۩

نظر سنجی

نظر شما راجب وبلاگ خودتون...
   
   
   
   
   

آمار سایت

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

امکانات جانبی

RSS 2.0